سعدی
برخيز تا يک سو نهيم اين دلق ازرق فام را بر باد قلاشي دهيم اين شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهاي با بت پرستي ميرود توحيد بر ما عرضه کن تا بشکنيم اصنام را
مي با جوانان خوردنم باري تمنا ميکند تا کودکان در پي فتند اين پير دردآشام را
از مايه بيچارگي قطمير مردم ميشود ماخولياي مهتري سگ ميکند بلعام را
زين تنگناي خلوتم خاطر به صحرا ميکشد کز بوستان باد سحر خوش ميدهد پيغام را
غافل مباش ار عاقلي درياب اگر صاحب دلي باشد که نتوان يافتن ديگر چنين ايام را
جايي که سرو بوستان با پاي چوبين ميچمد ما نيز در رقص آوريم آن سرو سيم اندام را
دلبندم آن پيمان گسل منظور چشم آرام دل ني ني دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنيا و دين و صبر و عقل از من برفت اندر غمش جايي که سلطان خيمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم ميرود وز ابرم آتش ميجهد با پختگان گوي اين سخن سوزش نباشد خام را
سعدي نصيحت نشنود ور جان در اين ره ميرود صوفي گران جاني ببر ساقي بيار آن جام را